همیشه براش غریبه بود


هر چه قدر تلاششو کرد که باهاش غریبه نباشه اما اون باهاش غریبه بود.

همیشه اون رو شما خطاب میکرد. هیچ وقت نتونست قلبشو به دست بیاره. حتی یبار ایستاد و گفت به جای اون منو بزن. ولی دست به اون نزن. اما باز هم نتونست قلبشو به دست بیاره. همیشه میخواست مال اون باشه. کلی براش جنگید و هر حرفی رو بابتش شنید. اما اون هنوزم دوستش نداشت. فقط این اواخر دلش براش میسوخت. همین و بس.

دیدگاه بگذارید

تلنگر


برای آنکه بتوانم در مورد آدمی که در ته اعماق وجود من زندگی میکند و گاه گاهی که نه، اکثر مواقع خودش را پنهان میکند، بنویسم باید تلنگری در من شکل بگیرد. آن وقت به روی وجود من می آید و هر چقدر و هر چه دلش بخواهد مینویسد. من آن را که میبینم خوشنود میشود. چون او آدم جذابی است که تنها و تنها هر از چندگاهی پیدایش میشود و میرود و میرود و میرود.

دیدگاه بگذارید

آدم ها خودشان هم خودشان را نمیشناسند


آدم ها خودشان هم خودشان را نمیشناسند. برای رسیدن به خواسته هایشان و اهدافشان به اطرافیانشان و همراهانشان وعده میدهند اما زمانی که به هدفشان برسند همه چیز را دست رنج خودشان میدانند و خودشان را راضی میکنند که هیچ کسی کوچیکترین سهمی در موفقیتشان نداشته و از آنچه باید به بقیه بدهد چشم پوشی میکنند. یادشان نمیرود. تنها به خودشناسی میرسند. ذات انسانی وجود خودشان را درک میکنند.کنترل کردن این ذات پلید آنقدر سخت است که حد ندارد. جوری که بقیه را انگل هایی میبینند که انگار برای خوردن خون آنها به آنها وصل شده اند و دیگر هیچ.

باور کنید اگر به این مرحله نرسیده اید به این مرحله خواهید رسید. همه اسم آن را زرنگی میگذارند. اما من اسم آن را پلیدی میگذارم که انسان حتی خودش هم از آن بی اطلاع است. این که در این دنیا حتی به خودم هم نمیتوانم اعتماد کنم خیلی بغضرنج است. یک در میلیون آدمها میشود که اینگونه نباشند. آنها هم باید قوی باشند. چون آدم های آنطرف بام ممکن است او را به پایین بکشند. اما اینکه تو چگونه میتوانی آدمها را از هم متمایز کنی و اینکه آیا هنرش را داری که آدم ها را از هم متمایز کنی میتواند برای تو یک دسترنج خوب باشد. سخت است. میدانم. اما میشود.

اگر به جایگاهی رسیدید به وعده هایتان عمل کنید. حتی اگر در آن جایگاه وعده های قبلیتان را قبول نداشته باشید. خلف وعده کردن به ارث میرسد. به ارث میرسد به تمامی کسانی که با آن ها خلف وعده کرده اید. جنگل میسازد و قانون جنگل. آخر یک روزی این رفتارهای پلید آدمیزاد را به زیر میکشد. و آدمها دستشان را دراز میکنند و منتظر میمانند که کسی دستشان را بگیرد. اما دریغ که ما خودمان آنهایی که باید دستمان را بگیرند و نمیگیرند ساخته ایم.

دیدگاه بگذارید

بی حوصلگی


اگر با زندگی با بی حوصلگی برخورد کنی زندگی با بی حوصلگی باهات برخورد میکنه ...

دیدگاه بگذارید

طناب دار


من به دنبال طناب دارم میگردم تا خودم را حلق آویز کنم. طنابی از جنس نخ نه از جنس آن طناب های پلاستیکی. آخر همیشه در تصوراتم یک طناب به رنگ قهوه ای کم رنگ که رشته های آن از هم تکه تکه شده اند و چند سالی هم از عمر طناب میگذرد، بوده. آن طناب هنوز رمق نگه داشتن گلوی یک آدم را در هوا دارد و آن رشته های تکه تکه و چند سالی که از عمرش میگذرد باعث نمیشود نتواند من را تحمل نکند. هر روز که از خواب بیدار میشوم آن را در ذهنم تصور میکنم، انگار باید اینکار را انجام بدهم تا در ذهنم آن جوری که دوست دارم خودم را دار بزنم شکل بگیرد و آن طناب باید به یاد من بیاورد که چگونه خودم را به دار خواهم آویخت.

دیدگاه بگذارید